نتیجه


یه حدیثی خوندم از پیامبر خاتم (ص) که فرمودند :» مگر اسلام چیزی غیر از  محبت کردن است؟ «
چند تا سوال قبل از نتیجه گیری از خودمون بپرسیم؟
~چی میشه که افرادی  مثل هیتلر یا سرهنگ قذافی یا صدام حسین  بوجود میان ؟
~چی میشه که یکی تمام عمر به خلق خدمت میکنه و یکی هر روز شرور تر و ظالم تر و سنگ دل  تر میشه؟
~چی میشه که یه بچه طفل معصوم و پاک تبدیل میشه به آدمی که بویی از رحم و مروت و جوانمردی نبرده؟
~چی میشه که ظلم لذت بخش میشه؟
~چی میشه که پیرمرد یا پیرزنی که دیگه قوای بدنشون نمیتونه از لذت های دنیوی بهره ی زیادی ببره از اریکه قدرت پیاده نمیشه؟
~چی میشه که عده ایی حاضر میشن سالها زجر و بدبختی و فلاکت و فساد و دروغ رو به ملتی تحمیل کنن و از قدرت کناره گیری نکنن؟

~واقعا چی میشه که اشرف مخلوقات در چند قدمی گور اینقدر دنیا پرست میشه و از پست ترین مخلوقات پست تر میشه؟
~چی میشه عده ایی میشن سلطان قیر و لاستیک و آجیل و.... و غذا و دارو و مایحتاج اولیه میلیونها آدم  رو احتکار میکنن تا بر بی نیازیشون افزوده بشه؟
چی میشه که پادشاهی مثل ناصرالدین شاه با ۵۰ زن شهوتش پایان نداره و توی همون شرایط یکی میشه مرحوم امیرکبیر؟
و هزار تا از این قبیل سوالها که تو ذهن آدم شبانه روز نمی‌ذارن بی تفاوت باشی نسبت به هم نوعت و آروم و قرار رو ازت میدزدن و مثل خوره به جونت میفتن .
پس کجاست این سرهنگ عقل؟ و چرا حالا که این قدر بهش نیاز هست، نیست؟ مگه رسالتش بهشت برین نبود؟
چرا افسار روح دست اون سه تا سرهنگ دیگست؟
نکته همین جاست. این که کی باشیم و تو موقعیت‌های مختلف چه تصمیمی بگیریم همه بستگی به بانک اطلاعاتی ضمیر ناخودآگاه داره و ضمیر خوداگاه با رجوع به این بانک عکس العمل ما رو بوجود میاره.
دیتای این بانک از دو راه تکمیل میشه قسمتی از این دیتا موروثیه که ما هیچ حق انتخابی نداشتیم  و قسمتی اکتسابیه که برعهده ماست و طی سالها زندگی و خوردن نون حرام یا حلال و از طریق معلم و والدین و دوستان و کتاب‌ها و طبیعت و.... بودجود میان.
وقتی دیتای این قسمت اکتسابی با حرام و دروغ و دغل و شهوت رانی و ظلم تامین بشه روز به روز به قدرت این سه سرهنگ افزوده میشه و عقل ضعیف و ضعیف تر  میشه. عقل سعی میکنه که روح رو به سمت و سویی که به خاطرش خلق شده بکشونه اما به حدی ضعیف شده که حتی وجدان این آدما رو هم نمیتونه قلقلک بده.
وقتی سه سرهنگ باهم متحد میشن خیلی خطرناک تر از یه حیوون درنده میشن.
جواب همه این سوالا فقط یه چیزه اونم از بین رفتن خوی انسانی و قوت گرفتن خوی حیوانی.

برداشتی از کتاب معراج السعاده نوشته ملا احمد نراقی

۶ نظر ۶ لایک :)

معرفی چهار سرهنگ

و اما بالاخره معرفی چهار سرهنگ :

گندم میگه متنش رو ساده تر بنویس، دیگه سعیمو کردم. 

اولین سرهنگ  «عقل» :

همون وزیر پادشاهه که روح باشه و وظیفه ش تشخیص خوب از بد و امر به معروف و نهی از منکره و ماموریتش اینه که اسباب سفر آخرت رو مهیا کنه البته به نحوی که مد نظرخدا باشه.

دومین سرهنگ  «شهوت» :

 فایدش بقای نسله اما خرابکار و فضول و دروغزن وطمعکاره. همیشه مخالف عقله و طالب اینه که راه  روح رو بزنه و محکوم حکم خودش کنه و مثل چهارپایا هر چه او امر کنه از خوردن و آشامیدن و جماع و لباس و مسکن و.... بدون مشورت با عقل اطاعت کند.

سومین سرهنگ  «وهم»:

شغلش مکر و حیله و فتنه و خیانت و پنهان کردن حقیقته و همیشه میخواد روح مطیع او بشه و از فریفتن و شیطنت و فساد و مکر اطاعت کنه . 

چهارمین سرهنگ  «غضب» :

تند و تیز و بی باک و بدکار و بد ذات و بدخواه است و کشتن و بستن و ظلم و دشمنی و آزردن ورنجوندن رو طالبه وهمیشه در صدد فریب روحه تا از او طاعت کنه و مثل گرگ و کفتار درنده ست. 

اختلاف و تفاوت بین این چهار سرهنگ باعث نزاع و درگیری میشه به همین دلیله که گاهی آثار فرشتگان و قدیسان وگاهی آثار حیوانات و چهاپایان و ساعتی مثل درندگان و لحظاتی آثار شیطان در آدمی ظاهر میشه و همیشه همینطوره تا زمانی که یکی از این چهار سرهنگ بر بقیه غلبه کنه و مانع از این بشه که هر کردم آثار خودشون رو بروز بِدَن. اگه عقل پیروز بشه آثار ملائکه ظاهر میشه. در کل منشا همه این در گیری ها عقله چون مانع اصلی در ظهور آثار هر یک از سه سرهنگ دیگه است. و نکته جالب اینه که بین سه سرهنگ دیگه هیچ مشکل و درگیری و اختلافی نیست و هیچ کدوم دیگری رو مانع و منکر نمیشن.

هر کدوم از این سرهنگهای ما از یه چیزایی لذت میبرن و از یه چیزای رنج. به عنوان مثال لذت عقل در علم و معرفت و قرب الهی و رنجش در جهل و گمراهی.

و بالاتربن لذت‌ها در عقله و هرچه جنبه حیوانیت قوی تر بشه، لذت بقیه قوا هم بیشتر میشه و بالعکس. هرچه درک ما از لذت‌های عقل بیشتر بشه تسلط عقل بر بقیه بیشتر میشه. 



                                         ادامه داره .... 

۴ نظر ۷ لایک :)

چهار سرهنگ


وقتی پای سرهنگ به میدون میاد طبیعتا ذهن آدم میرم به سمت یه شخصیت هیتلرگونه. یه آدم که مرغش یه پا داره و دیکتاتوره و حرفش دوتا نمیشه و یه دستور میده و رو حرفش میمونه حتی اگه بهش ثابت بشه اشتباه میکنه دستورش رو تغییر نمیده. میخوام چهار تا سرهنگ رو که توی وجود همه ما هست رو معرفی کنم.
اما قبلش میخوام از چندتا 'چرا'  که سالها ذهن منو به خودش درگیرکرده رو رونمایی کنم.

اگه به یه جوون یه ماشین آخرین سیستم بدی با تمام وجود لذت میبره و تا میتونه سعی میکنه  عقربه کیلومتر شمار رو تا آخر برسونه حالا اگه همون ماشین رو به یه آدم پیر و فرتوت بدی نسبت به یه جوون چقد لذت میبره؟ چقد سعی میکنه تند بره؟ حتی میره یه راننده شخصی میگیره تاخودش رانندگی نکنه.
به یکی گفتم دیگه بازنشسته شدی بیا از تعداد قسط و وام‌هات کم کن و پولت رو صرف دنیا گردی کن، برو عشق و حال کن. گفت نمیتونم پول خرج کنم گفت میدونم جمع کردنش بیفایدست و یه عمر به جای لذت بردن فقط جمع کردم و میدونم که دیر یا زود باید همه رو ول کنم و  «انا لله وان علیه راجعون» ولی واقعا نمیتونم.
حالا سوال اینجاست که چرا؟ چرا یه آدم پیر که پاش لب گوره بیشتر از یه جوون حرص و طمع داره؟ چرا وقتی نمیتونه لذت زیادی ببره خیلی بیشتر از یه جوون تلاش  میکنه برا کلاه گذاشتن سر مردم؟ مگه نمیدونه خیلی به مرگ نزدیکه؟ مگه نمیدونه انواع مریضی ها به سراغش اومدن؟ چرا مرگ رو فراموش کرده؟ چرا دنبال جبران اشتباهات و گناهان گذشتش نیست؟ چرا روز به روز بیشتر گناه میکنه؟
چرا وقتی میبینه که حتی از پس یه مسئولیت ساده هم برنمیاد  چند تا شغل و سِمت رو همزمان قبول میکنه و سرنوشت آدمایی که در گرو تصمیمات اشتباهش هستن، براش مهم نیست؟ و هزار تا چرای دیگه.
این سوالا سالها ذهن منو مشغول کرده بودن تا چند وقت پیش یه کتاب خوندم و تا حدودی جواب سوالم رو گرفتم.
طولانی شد جوابش رو توی پست بعدی میگم و این چهار سرهنگ رو معرفی میکنم


۵ نظر ۵ لایک :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان